
در ((بحارالانوار،ج43ص344)) آمده :
مبرّد و ابن عایشه دربارۀ حِلم و بردباری امام حسن علیه السلام نقل کرده اند :
روزی مردی از اهل شام ، امام حسن علیه السلام را در حالی که سوار بر مرکبش بود ، دید .
آن شخص شروع به لعن حضرت نمود ولی امام حسن علیه السلام به وِی پاسخ نمیداد .
وقتی آن مرد ساکت شد ، امام حسن علیه السلام با چهره ای خندان رو به او کرد و به او سلام نمود و فرمود :
أیّها الشیخ ! أظنّک غریباً ، و لعلّک شبّهت ، فلو استعتبتنا أعتبناک ، و لو سألتنا أعطیناک ، و لو استرشدتنا أرشدناک ، و لو استحملتنا أحملناک ، و إن کنت جائعاً أشبعناک ، و إن کنت عریاناً کسوناک ، و إن کنت محتاجاً أغنیناک ، و إن کنت طریداً آویناک ، و إن کان لک حاجة قضیناها لک .
ای پیرمرد !
به گمانم در این شهر غریب هستی ،
و شاید سوء تفاهمی شده ،
و اشتباهی رُخ داده ،
اگر از ما رضایت بخواهی رضایت میدهیم ،
اگر از ما درخواست بنمایی عطایت میکنیم ،
اگر از ما راهنمایی بخواهی راهنمایی ات میکنیم ،
اگر از ما مَرکَبی بخواهی مَرکَبت میدهیم ،
اگر گرسنه باشی غذایت میدهیم ،
اگر برهنه باشی برایت لباس تهیه میکنیم ،
اگر نیازمند باشی بی نیازت خواهیم کرد ،
اگر رانده شده ای پناهت میدهیم و اگر حاجتی داری روا مینماییم .
اگر مَرکَب خود را به سوی ما حرکت دهی و مهمان ما باشی تا موقعی که بخواهی برگردی برای تو بهتر و سودمندتر خواهد بود ، چرا که ما دارای مهمان خانه ای وسیع ،مقام و منزلتی رفیع ، و اموال فراوان هستیم .
هنگامی که آن مرد شامی این سخنان مهر آمیز را از آن بزرگوار شنید گریست و گفت :
گواهی میدهم که خلیفه خدا در زمین تو هستی ، خداوند بهتر میداند که رسالت خویش را در کجا قرار دهد .
تا به حال نزد من ، تو و پدرت دشمن ترین خَلق خدا بودید ، اما اکنون محبوب ترین آفریدۀ خدا هستید .
آن مرد این بگفت و مَرکَبش را به سوی خانه امام حسن علیه السلام حرکت داد ، او تا موقعی که در مدینه بود مهمان آن حضرت بود .
منبع : ترجمه آقای رحیمیان از کتاب القطره،ج2،فصل2،ص459